"محمدرضا احمدي فر"

اگرچه خانه پر از عكس ونام ونامه توست

غريب شهري وزخمت شناسنامه توست

تو از كدام بهاري- تو اي شكوفه زخم

كه عطر خانه ام از جانماز وجامه توست

هنوز داغ تو تازه ست مثل رنگ انار

و رودخانه چشمان من ادامه توست

دوباره من غزل عاشقانه خواهم گفت

وعاشقانه ترين شعر من چكامه توست

هميشه چشم به راه توام كه برگردي

هزار پنجره در انتظار نامه ي توست 

دستي از تربت ودعا تر داشت

چشم ودل از خدا معطر داشت

لاله بود وطراوت قدمش

يك گلستان بهار در بر داشت

برتر از بوي وحشي باروت

بازواني حماسه پرور داشت

دست دشمن گداز لشكر داشت

مشت خيبرگشاي حيدر داشت

بال در بال روشني مي رفت

شانه بر شانه برادر داشت

پيش چشمش جزيره مي لرزيد

وقتي از خاك تيره سر برداشت

"ايوب پرندآور"

نگذاريد كميت دلمان لنگ شود

ونصيب دل آينه ها سنگ شود

آي مردم كه چنين در دل خود غوطه وريد

دل فرزند شهيدي نكند تنگ شود

چند گامي ز دلم تا شهدافاصله نيست

نگذاريد كه اين فاصله فرسنگ شود

پرچم زلف شهيدان كه به خون رنگين است

جان مولا مپسنديد كه بي رنگ شود...

"محمدحسين صادقي"

چرا چو ذهن سپيدارها سپيد نباشم

چرا پريش چو افكار سبز بيد نباشم

كنون كه چون خزه داري پر از تكلم سبز

چرا به وحي غريزه؛رسول عيد نباشم

به پاس حرمت گلها كه پاسدار اميدند

چرا مؤذن گلدسته اميد نباشم

زترس ثانيه هاي سياه ومبهم ومحتوم

چرا هميشه بميرم ولي شهيد نباشم

هزارپنجره دلبر ؛ هزار آينه ياور

چرا مراد نجويم؛چرا مريد نباشم

مني كه عينك بدبيني ام هميشه به چشم است

چرا زياري آيينه نااميد نباشم