سيد سلانه سلانه نزديك مي شد ومن دلم ميان او وپل مردد مانده بود .همين كه نزديك من رسيد بلند شدم وسلام كردم :

-سلام كاكو(برادر) ؛ حالت چطوره؟،مثل اينكه در پل هفت دهنه ماندي؟

- ها !آقا سيد؛ من گفتم كه اين آقا سيد هميشه ي خدا زود حرفها را كف دستش مي گذاره .

- خوب ديگه ؛ اينيم! حالا ميخواهي چيكار كني كاكو؟!

- والله ؛ عمليات نزديكه ؛ همه چيز هم به همين پل بستگي داره ؛ يعني اگه نگيريمش خيلي مشكل دارم ومنتظر نيروهاي كمكي بودم كه شما وبچه هايتان رسيديد .ميخوام كه به اميد خدا در عرض ده دقيقه سروته قضيه را به هم بياري .

- برو عامو(عمو) ؛مگه مي خواي نون وماس(ماست) بخوري كه ده دقيقه ...

حرفش را قطع كردم .مي دانستم كه اگر بخواهد مي تواند ؛ سابقه اش را داشتم ؛ يكي دو دقيقه بگو مگو كرديم تا راضي شد بچه هايش را جمع كند وبه طرف پل حركت كند .نيم ساعتي نگران ايستاده بودم .دل تو دلم نبود وزير لب دعا مي كردم ...

 

سيد نشسته بود كف سنگر فرماندهي وبا اشتهاي فراوان غذا را مي خورد .

-عامو از خوردن اين نون وماس هم ساده تر بود ؛ نمي دونم چيكارشون كرده بودين؛ نمي دونم خسته بودن؛ نمي دونم خدا ترس انداخت تو دلشون ؛ تاماروديدن دوتا پا داشتن ؛ دو تا پاي ديگه هم قرض كردند . هي ميگن پل هفت دهنه ؛پل هفت دهنه ؛ انگار قلعه ي كريم خانه.

خنديدم وگفتم :"ديدي گفتم آقا سيد ! ديدي در عرض ده دقيقه سروته كار به هم آوردي؟"

سيد لقمه اي نان وماستش را تعارفم كرد :" ها كاكو ؛ جنگ ده دقيقه اي ..."

هنوز حرفش تمام نشده بود كه لقمه در گلويش گير كرد .دستم را پشت كمرش زدم ويك ليوان آب دستش دادم وگفتم :"باباجون بخور؛آروم هم بخور كه خفه نشي ؛ ما كه مي دونيم شما فرمانده هستي وهمه جنگ ها را مي توني ده دقيقه اي تموم كني ."

سيد ليوان آب را سر كشيد وبعد از نفس عميقي جواب داد : "چيكار كنيم ؛ ما اينيم ديگه !"